شعری زیبا از هاشم جاوید

۲۲ اسفند ۱۳۸۸

پیر خرد یک نفس آسوده بود / خلوت فرموده بود.

کودک دل رفت و دو زانو نشست / مست مست،

گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟ / گفت هست.

گفت که ای خسته ترین رهنورد / سوخته و ساخته ی گرم و سرد،



بر رخت از گردش ایام گرد / چیست برازنده ی بالای مرد؟

گفت: درد.

گفت: چه بود ای همه دانندگی / راست ترین راستی زندگی؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود / سخت در اندیشه فرو مانده بود

ناگه از شاخه ای افتاد برگ

گفت: مرگ.

هیچ نظری موجود نیست: