نقدی بر جای خالی سلوچ نوشته محمود دولت آبادی

۲۱ دی ۱۳۹۴

جای خالی سلوچ، داستان یک زندگی است توام با فقر و تنگدستی؛ این رمان را محمود دولت آبادی در سال ۱۳۵۷ نوشته است، داستان آن، درباره پدری است که به یکباره خانواده را ترک کرده و می‌رود. رفتن او مساوی است با فقر بیشتر برای خانواده‌اش، مشکلات بزرگتر و مسائل بغرنج... من این کتاب را اخیرا خوانده‌ام و در این نوشته می‌خواهم کمی درباره این اثر زیبا بنویسم.


ابتدا پیش از هر چیز بهتر است خلاصه کتاب را به زبان من بخوانید:
داستان در روستایی تقریبا بیابانی به نام زمیج در حوالی گرگان روی می‌دهد و قصه از آنجایی شروع می‌شود که سلوچ (پدر خانواده) یک روز صبح زود از خانه رفته و دیگر برنمی‌گردد. همسر او، مرگان نیز هر چه به دنبال شوهرش جستجو می‌کند نشانی از او نمی‌یابد؛ شخصیت محوری داستان نیز همین مرگان است. سلوچ سه فرزند به نام‌های عباس، ابراو و هاجر دارد؛ عباس از بقیه بچه‌ها بزرگتر است و پس از او ابراو و درنهایت دختر آن‌ها هاجر، از همه کوچکتر است. شغل سلوچ مغنی‌گری، گچ‌کاری و تنورسازی است که هیچکدام ار آنها دلخواه پسر بزرگ او، عباس نیست و او علاقه‌ای زیادی به قماربازی دارد. پسر کوچکتر (ابراو) کاری‌تر است و نسبت به بقیه دلبستگی زیادتری به پدر دارد. مرگان در نبود سلوچ، سعی بر مدیریت خانواده دارد و سعی می‌کند در نبود همسر با فرستادن پسرانش به کارهایی مانند جمع‌آوری هیزم و فروش آن، برای خانواده نان و غذا تهیه کند. خود مرگان، زنی سخت‌کوش است و یک لحظه از پای نمی‌نشیند و با انجام کارهای مختلف و حتی پیشه‌ی سلوچ مانند گچ‌کاری سعی در کسب درآمد و مقابله با فقر دارد.

یکی از همسایگان مرگان، علی گناو نام دارد؛ حمامی روستا. علی گناو با زن و مادرش زندگی می‌کند و به خاطر حرف‌های زنش، مادرش را از خانه بیرون کرده و ساکن یک خرابه می‌کند که همین کار باعث مرگ مادرش در زمستان می‌شود. پس از مرگ مادر، علی گناو که مرگ او را از چشم زنش می‌بیند، زنش را تا سر مرگ کتک می‌زند و باعث علیل شدن او می‌شود. نازایی زن از یک سو و علیل شدنش از سوی دیگر باعث می‌شود که علی گناو به فکر یک زن جدید بیفتد. در مراسم خاکسپاری مادش علی گناو به مرگان پیشنها می‌دهد که دخترش یعنی هاجر (که هنوز دختری کم سن و سال است) را به عقد او (که فردی میانسال است) درآورد، مرگان ابتدا قبول نمی‌کند؛ ولی با اصرار علی گناو و وعده‌هایی مانند اینکه خانواده مرگان به بزرگتر و حامی نیاز دارد، فراهم کردن کار برای پسران مرگان و... او را راضی می‌کند. علی گناو ابراو را در حمام مشغول می‌کند و عباس را هم به شتربانی برای پسرعمویش -سردار- می‌گمارد.

داستان در زمان انقلاب سفید و تقسیم اراضی اتفاق می‌افتد و چندتن از بزرگان روستا و کدخدا قصد تصرف و یکپارچه‌کردن زمینی به نام خدا زمین (که دست رعیت‌های روستاست) دارند و می‌خواهند با این زمین از دولت وقت وام بگیرند و در زمین نهال‌های پسته بکارند؛ آنها اکثر اهالی را با دادن پول راضی می‌کنند که سهمشان از خدا زمین را بفروشند. اکثر اهالی روستا به فروختن سهمشان راضی می‌شوند به جز مرگان؛ بزرگان روستا از طریق پسران مرگان قصد خرید زمینشان را می‌کنند و درنهایت عباس دو دانگ زمین را به آنها می‌فروشد، ابرو، پسر دیگر نیز با وعده‌ی راندن تراکتوری که قرار است برای شخم‌زدن زمین‌ها خریداری شود نیز راضی به فروختن دو دانگ سهمش می‌شود. پس از عروسی علی گناو با هاجر، داماد مرگان نیز سهم یک دانگ دختر او را به بزرگان روستا می‌فروشد.

در ادامه داستان، در یکی از روزها که عباس شترهای سردار (پسرعموی علی گناو) را به صحرا برای چرا می‌برد، یکی از شترها که بهارمست شده است به او حمله کرده و قصد جان او را می‌کند، عباس از دست شتر فرار کرده و به ناچار خود را به چاهی می‌اندازد، شترِ مست خود را سر چاه می‌اندازد؛ در ته چاه که خشک شده و بی‌آب است عباس دو مار افعی چنبره زده می‌بیند. عباس ساعت‌ها در چاه می‌ماند؛ ترس از مرگ، مارها و شترِ مست، همه و همه باعث ترسی تا سر حد جنون در عباس شده و موهای او تماما سفید می‌شود. این دوران، دوران سرخوردگی و ناامیدی مرگان است، پسر بزرگتر،‌عباس، او به یکباره پیر شده و دیگر توان کارکردن ندارد، پسر دیگر او، ابراو، راننده تراکتور شده و دیگر کمتر به خانه سر می‌زند، دختر کم سن و سال او همسر علی گناو میانسال شده و شوهر او سلوچ که کماکان خبری از او نیست.

در قسمت انتهایی داستان، یک دانگ زمین مرگان به زور و توسط پسرش به تصاحب بزرگان روستا درمی‌آید و در خدازمین نهال پسته کاشته می‌شود. پس از مدتی یکی از بزرگان روستا به نام میرزاحسن،‌ با وامی که بواسطه خدازمین از دولت گرفته است، سر بقیه شرکاء را کلاه گذاشته و می‌گریزد و ابراو هم که روی تراکتور کار می‌کرد بیکار می‌شود. اهالی روستا نیز به خاطر کم‌شدن آب قنات دراثر مکینه‌ای (پمپی) که بزرگان روستا برای آبیاری کار گذاشته‌اند؛ شکایت کرده و باعث پلمپ شدن مکینه می‌شوند. درنهایت مرگان و پسرش ابراو هم تصمیم می‌گیرند برای کار مهاجرت کنند؛ عباس که دیگر توان کار ندارد به فکر راه‌اندختن یک بقالی در روستا می‌شود. مرگان هنگام خروج از روستا برای مهاجرت، مردی را می‌بیند که به نظرش بسیار آشنا می‌آید؛ این مرد همان سلوچ (پدر خانواده) است که در ابتدای داستان خانواده را ترک می‌کند...

جای خالی سلوچ

نقد و بررسی داستان
  • محمود دولت‌آبادی، با چیره‌دستی و ظرافت خاصی به بیان داستان پرداخته است؛‌ گویی که در تمام صحنه‌های داستان حضور دارد. توانایی و پرداختن او به جزئیات در تمام داستان مشهود است.
  • شخصیت محوری داستان (مرگان) به هیچ عنوان بی‌عیب و نقص نیست، او هم همانند همه‌ی انسان‌ها رفتار می‌کند و در سطحی بالاتر قرار ندارد، اشتباه می‌کند، در مسائلی سرسختی نشان می‌دهد، برخی مواقع تسلیم می‌شود، بعی از تصمیماتش را علی‌رغم میل باطنی‌اش و به پیروی از سنت حاکم بر جامعه می‌گیرد و... .
  • در بسیاری از قسمت‌های داستان دیده می‌شود که افراد در ظاهر بسیار دین‌دار و مذهبی هستند؛ ولی در عمل مشاهده می‌شود که مطابق نفع شخصی خود عمل می‌کنند؛ در سراسر داستان با سوگند خوردن‌های مختلف و متنوعی روبرو می‌شویم که همه درون‌مایه‌ی عمیق مذهبی دارند، ولی در عمل برای مسائل پیش‌پا افتاده‌ای مطرح می‌شوند. یکی از عواملی که به نظر می‌رسد که تنها ظواهر دین در بین مردم داستان باقی مانده است، می‌تواند فقر باشد؛ چرا که به فرموده‌ی پیامبر (ص)، «اگر فقر از یک در وارد شود ایمان از در دیگر خارج می شود.»
  • البته باید توجه داشته باشیم که فرهنگ و سنت حاکم بر جامعه‌ی داستان که در واقع نمایی از جامعه روزگار دهه‌ی ۵۰ شمسی است، جنبه‌های مثبت زیادی دارد، از جنبه‌های مثبت داستان، احترام به افراد مسن، کمک به افراد بی‌بضاعت، نگه داشتن حق نان و نمک و... است.
اگر شما هم این کتاب را خوانده‌اید، خوشحال می‌شوم که برداشت خود را از مطالعه‌ی این کتاب (از طریق ارسال نظر) با من و خوانندگان این مطلب به اشتراک بگذارید.

هیچ نظری موجود نیست: